زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و سوم

سلام عزیز مامان دیروز حال مامانت خیلی بد بود علائم جسمی و قلب درد و افکار منفی امونم رو بریده بود دیروز بعد از کار ناهار رفتیم بیرون.. هرچند که حس و حال خوبی نداشتم ولی به بابات نگفتم که ناهار به دلش بچسبه از این میترسیدم که این اخرین ناهار با دلخوشی باشه و از فردا اسیر بیمارستان باشیم بعد از ناهار بهش گفتم باید بریم نوار قلب بگیریم و وضعیت جسمیم رو بهش گفتم ... خیلی ناراحت شد و تو خودش رفت .. دلواپسی رو میشد از نگاش فهمید شب رفتیم پیش دکتر .... اول که کلی خندید بهم که سریع رفتم نوار قلب گرفتم    بعدش هم با یه معاینه ساده و گوشی گذاشتن تشخیصش رو داد گفت مشکل افتادگی دریچه میترال دارم ... کاریش نمیشه کرد... مشکل زیادی ...
26 آذر 1392

نامه صد و دوم

سلام عزیز مامان حال این روزای مامانت زیاد خوب نیست احساس میکنم یه حادثه بد تو راهه .... یه بیماری  .... یه رنج یکی بهم میگفت اینقدر منفی فکر نکن ......  ولی نمیشه . یکی دو روزه که سرگیجه و ضعف دارم چند روز پیش قفسه سینه ام تیر میکشید که گذاشتم به حساب معده از امروز احساس میکنم که کف دست چپم داغ میشه مثل وقتی بی حسی میزنن برا دندون و صورت کم کم داره بی حس میشه شاید قرار ما ندیدن هم باشه و نچشیدن طعم حضورت  نمیشه مقاومتی کرد  ...
25 آذر 1392

نامه صد و یکم

سلام عزیز مامان چهارشنبه گذشته خوابت رو دیدم یه خواب خیلی خوب خواب به دنیا اومدنت خواب شیر دادنت دلم خیلی خواستت خیــــــــــــــــــــلی تا شب تو فکرت بودم عزیز دلم کم کم دارم بی طاقت میشم
17 آذر 1392

نامه صدم

سلام عزیز دلم مامان از این ماه دارم مقدمات اومدنت رو فراهم میکنم داروهای ضد سقطم رو مصرف میکنم به امید بودنت فردا میخوام برم کیش که هم خودم و هم بابات یه حال و هوایی عوض کنیم دلم میخواد تو اومده باشی تو دلم ......... هر چند که اون موقع باید با ترس و لرز برگردم و از کلی تفریحاتش محروم بشم ولی به داشتنت میارزه منتظرم عزیز دلم
8 آذر 1392
1